هورنای دربارهی اهمیت سالهای اولیهی کودکی در شکل دادن شخصیت بزرگسال، با فروید موافق بود. اما آنها دربارهی جزئیات این که چگونه شخصیت شکل میگیرد اختلاف داشتند. هورنای معتقد بود که نیروهای اجتماعی در کودکی، نه نیروهای زیستی، بر رشد شخصیت تاثیر دارند. نه مراحل رشد همگانی وجود دارد و نه تعارضهای کودکی اجتناب ناپذیر. بلکه رابطه اجتماعی بین کودک و والدین او، عامل اساسی است.
هورنای معتفد بود که کودکی تحت سلطه نیاز به امنیت قرار دارد که منظور او از آن، نیاز به امنیت و رهایی از ترس بود. تجربه کردن احساس امنیت و فقدان ترس، برای رشد شخصیت به هنجار کودک اهمیت زیادی دارد. امنیت کودک کلا بستگی دارد به این که چگونه والدین با او رفتار کنند. والیدن با نشان ندادن صمیمیت و محبت نکردن کودک، امنیت او را تضعیف میکنند. این وضعیت هورنای در کودکی بود. والدین او محبت کمی به او میکردند؛ او با سه دختر خود به همین صورت رفتار میکرد. او معتقد بود مادام که کودکان احساس کنند آنها را دوست دارند و بنابراین، ایمن هستند، میتواند خیلی از رویدادهایی را که معمولا آسیبزا محسوب میشوند را مانند از شیر گرفتن ناگهانی، کتک خوردن گاه و بی گاه و حتا تجربیات جنسی پیش از موقع، بدون اثر زیان بار، تحمل کنند.
والدین امنیت کودکان را ضعیف میکنند
والدین امنیت فرزندشان را به شیوههای مختلف تضعیف کردند و بنابراین، در آنها خصومت ایجاد میکنند. ترجیح دادن آشکار یک فرزند به دیگری، تنبیه غیرمنصانه، رفتار دمدمی، وفا نکردن به عهد، تمسخر، تحقیر و منزوی کردن کودکان از همسالان، از جمله این رفتارهای والدین هستند. هورنای معتقد بود که کودکان میفهمند محبت والدین آنها واقعی است یا نه. ابراز محبت کاذب و ساختگی، کودکان را به راحتی گول نمیزند. شاید کودک به دلیل درماندگی، ترس از والدین، نیاز به محبت واقعی، یا احساس گناه، خصومت ناشی از رفتارهای تضعیف کنندهی والدین را سرکوب کند.
هورنای بر درماندگی کودک خیلی تاکید کرد. اما بر خلاف آدلر باور نداشت که لزوما همه کودکان احساس عجز و درماندگی میکنند. اما در صورتی که این احساسها ایجاد شوند. میتوانند به رفتار روانرنجور منجر شوند. احساس درماندگی کودکان به رفتار والدین آنها بستگی دارد. اگر کودکان شدیدا در حالت وابستگی نگه داشته شوند، در این صورت احساس درماندگی خواهند کرد. هر چه کودکان بیشتر احساس درماندگی کنند کمتر جرأت میکنند که با والدین خود مخالفت کرده یا نافرمانی کنند. این بدان معنی است که کودک خصومت ناشی را سرکوب خواهد کرد و در واقع میگوید: «چون به تو نیاز دارم، مجبورم خصومتم را سرکوب کنم».
والدین از طریق تنبیه، بد رفتاری بدنی، یا شکلهای ظریفتر تهدید و ارعاب، به راحتی میتوانند باعث شوند که کودک از آنها بترسد. هر چه کودکان بیشتر بترسند، خصومت خود را بیشتر سرکوب خواهند کرد. در این مورد کودک میگوید: «چون از تو میترسم باید خصومتم را سرکوب کنم».
شگفتا که محبت میتواند دلیل دیگری برای سرکوب کردن خصومت نسبت به والدین باشد. در این مورد، والدین به فرزندانشان میگویند آنها را خیلی دوست دارند و خیلی برای آنها فداکاری میکنند، اما صمیمیت و محبت آنها صادقانه نیست. کودکان میفهمند که این بیانها و رفتارها، جایگزینهای مذبوحانهای برای محبت و امنیت واقعی هستند، اما چه کنند که فقط همین فراهم هست. کودک باید به خاطر ترس از این که مبادا همین ابراز محبت غیرقابل قبول را از دست بدهد، خصومت خود را سرکوب کند.
احساس گناه دلیل دیگری برای سرکوب کردن خصومت است. آنها اغلب وادار میشوند از هر گونه ابراز خصومت یا نافرمانی احساس گناه کنند. آنها وادار میشوند که به خاطر ابراز کردن رنجش به والدین خود، و حتا در سر پروراندن آن احساس بیارزشی یا گناه کنند. هر چه کودک بیشتر احساس گناه کند، خصومت خود را عمیقتر سرکوب خواهد کرد.
این خصومت سرکوب شده که از رفتارهای گوناگون والدین ناشی میشود، نیاز کودک به امنیت را تحلیل میبرد و در حالتی که هورنای آن را اضطراب والدین نامید، جلوه گر میشود.
فرستنده: محمدامین موفق – HotsonHor M.A.M
منبع: نظریههای شخصیت شولتز


