هورنای معتقد بود که همه ما، بهنجار یا روانرنجور، تصویری از خودمان میسازیم: خودانگاره آرمانی ، که ممکن است بر واقعیت استوار باشد یا نباشد. جستجوی خود هرونای برای خود (self) دشوار بود. او در ۲۱ سالگی نوشت: «هنوز آشوب زیادی در من برپاست… درست مانند صورتم: توده درهمی که فقط از طریق بیان لحظهای شکل میگیرد. جستجو برای خود(self) خیلی رنجآور است».
خودانگاره در افراد بهنجار بر پایه ارزیابی واقعبینانه از توانایها، استعدادها، ضعفها، هدفها و روابط با دیگران استوار است. این انگاره، برای شخصیت، احساس وحدت، یکپارچگی و چارچوبی تامین میکند که به وسیله آن خود و دیگران را در نظر میگیریم. اگر بخواهیم استعداد کامل خود را تحقق بخشیم، و به حالتی از خودپرورانی برسیم، خودانگاره ما باید خود واقعی ما را به وضوح منعکس کند.
افراد روانرنجور که بین شیوههای ناسازگار رفتار دچار تعارض میشوند، شخصیتی دارند که ویژگی آن چند دستگی و ناهماهنگی است. آنها مانند افراد بهنجار، خودانگاره آرمانی را برای هدف یکسانی تشکیل میدهند: به منظور یکپارچه کردن شخصیت. اما تلاش آنها محکوم به شکست است، زیرا خودانگاره آنها بر پایه ارزیابی واقعبینانه از قوتها و ضعفهای شخصی استوار نیست. به جای آن، خود انگاره آنها بر آرمان دست نیافتنی کمال مطلق استوار است.
افراد روانرنجور برای تحقق بخشیدن به این آرمان دست نیافتنی، به آنچه هورنای استبداد بایدها نامید، میپردازند. آنها به خودشان میگویند که باید بهترین دانشجو، همسر، والد، معشوق، کارمند، دوست یا کودک باشند. چون آنها خودانگاره واقعی خود را خیلی ناخوشایند میدانند. معتقدند که باید بر طبق خودانگاره آرمانی خیالی خود عمل کنند که به موجب آن، خود را به صورت بسیار مثبت میبینند، مثلا خود را شریف، صادق، سخاوتمند، با ملاحظه و شجاع میپندارند. آنها در انجام این کار، خود واقعی خویش را انکار میکنند و میکوشند تبدیل به کسی شوند که تصور میکنند باید باشند، یا کسی شوند که با خودانگاره آرمانی آنها جور باشد. اما تلاشهای آنها محکوم به شکست است؛ آنها هرگز نمیتوانند به خودانگاره غیرواقع بینانهشان دست یابند.
گرچه خودانگاره روانرنجور یا آرمانی با واقعیت نمیخواند، برای فردی که آن را به وجود آورده، واقعی و دقیق است. دیگران به راحتی میتوانند به عمق این تصویر کاذب پی ببرند، ولی فرد روانرنجور قادر به درک آن نیست. فرد روانرنجور تصور میکند که این تصویر ناقص و گمراه کننده که از خود دارد، واقعی است. خودانگاره آرمانی الگویی است از آنچه فرد روانرنجور تصور میکند که هست، میتواند باشد، یا باید باشد.
از سوی دیگر، خود انگاره واقعی، انعطافپذیر و پویاست و هنگامی که فرد رشد و تغییر میکند، تعدیل میشود. این خودانگاره، توانمندیها، رشد و خودآگاهی را منعکس میکند. خودانگاره واقعی هدف است، چیزی که برای آن تلاش میشود و به معنای دقیق کلمه فرد را منعکس و هدایت میکند. در مقابل، خودانگاره روانرنجور، راکد، انعطافناپدیر و سرسخت است. این هدف نیست، بلکه عقیدهای خشک است، مشوقی برای رشد نیست، بلکه مانعی است که توقع دارد از ممنوعیتهای خشک آن پیروی شود.
خودانگاره روانرنجور
خودانگاره روانرنجور، جایگزین ناخوشایندی برای احساس ارزشمندی مبتنی بر واقعیت است. فرد روانرنجور به خاطر ناامنی و اضطراب، اعتماد به نفسی که دارد و خودانگاره آرمانی اجازه نمیدهد که این کاستیها اصلاح شوند. این خودانگاره آرمانی که برای خاتمه دادن به شیوههای ناسازگارانه رفتار شکل میگیرد، صرفا عنصر دیگری در این تعارض میشود. این خودانگاره، نه تنها هیچ مشکلی را حل نمیکند، بلکه به احساس بیهودگی و پوچی بیشتر میافزاید. جزئیترین شکاف در خودانگاره آرمانی فرد روانرنجور، احساس کاذب برتری و امنیت را که کل این عمارت برای تامین آن ساخته شده است، تهدید میکند، طوری که با یک تلنگر، نابود میشود. هورنای معتقد بود که خودانگاره روانرنجور شبیه خانهای پر از دینامیت است.
یکی از راههایی که افراد روانرنجور سعی میکنند از خود در برابر تعارضهای درونی ناشی از اختلاف بین خودانگاره آرمانی و واقعی دفاع کنند، برونی کردن یا فرافکنی تعارضها به دنیای بیرون است. این فرایند ممکن است اضطراب ناشی از تعارض را موقتا کاهش دهد، ولی اختلاف بین خودانگاره آرمانی و واقعیت را کاهش نخواهد داد.
برونی کردن عبارت است از تجربه کردن تعارضها انگار که بیرون از خود روی میدهند. در چنین حالتی، فرد نیروهای بیرونی را علت تعارضهای خود میداند. برای مثال، افراد روانرنجوری که به خاطر اختلاف بین خودانگاره واقعی و آرمانی از خود نفرت دارند، ممکن است این نفرت را به افراد دیگر یا موسسات فرافکنی کرده و باور کنند که نفرت آنها از این منابع بیرونی و نه از خودشان، ناشی میشود.
فرستنده: محمدامین موفق – HotsonHor M.A.M
منبع: نظریههای شخصیت شولتز