رهایی از مشکل با نزدیکی و پیوند قلبها ما اغلب متوجه سختیها و بی ثباتی هایی که در زندگی ما وجود دارند نمیشویم؛ هر لحظه تمام زندگی ما، میتواند تغییر کند. با روان حامی همراه باشید.
فی المثل، هر لحظه ممکن است تصادف کنیم و یا [خدایی ناکرده] خبر مرگ عزیزی را به ما بدهند؛ در آن لحظه ممکن است مریض شویم و یا ممکن است به حقایقی در گذشته که برای ما راز بوده پی ببریم؛ در آن لحظه دیگر هیچ چیز مانند قبل نیست.
این همان چیزی بود که برای «ایدن» اتفاق افتاد. یعنی وقتی که پزشکان تشخیص دادند او مبتلا به نوعی از سرطان سینه است.
ایدن را برای عمل جراحی به بیمارستان بردند و پس از آن شروع به شیمی درمانی کرد.
ایدن همه موهایش را به خاطر شیمی درمانی از دست داد. به خاطر تغییرات هورمونی بدنش، خلق او نیز به طور متناوب تغییر میکرد، تمام زندگی او زیر و رو شده بود.
ایدن برای اولین بار در زندگی اش با مرگ روبرو شده بود؛ بدون شک گویی در جهنمی از مشکل،گرفتار بود.
اما این بزرگترین مشکل او نبود. باور کنید یا نه، بیماری سرطان اومهم تر از آن چیزی نبود که او متوجه آن شد.
خوشبختانه تشخیص سرطان ایدن درست زمانی بود که ایدن و همسرش دیوید بسیار به هم نزدیک بودند.
ایدن خود میگوید که در آن زمان، آنها در سن طلایی قرار داشتند. بیماری سرطان او میتوانست تاریکی عمیقی را در روابط آنان ایجاد کند و باعث شود به طلاق نزدیک شوند.
وقتی ایدن به پشت سرش نگاه میکرد و میدید که برای چه مشکلهای بی اهمیتی جنگیده، ناراحت میشد؛ بحث بر سر اینکه چه کسی ظرف های غذا را بشوید، چه کسی به پرستار بچه زنگ بزند، چه فیلمی را برای اوقات تفریح اجاره کنند، چه کسی لباس ها را بشوید و چه کسی باید زودتر معذرت خواهی کند! این چیزها اکنون برای او بی اهمیت، کوچک و ناچیز بودند.
او اکنون میداند که دعوا های مداوم آنها بر سر این مشکلات ناچیز، به خاطر عدم پیوند قلب های او و دیوید بود؛
ایدن در طول مدت درمانش میگفت، هم او و هم دیوید، قابلیت این را داشتند که همدیگر را بیشتر بپذیرند.
ایدن به خاطر مشکل شیمی درمانیاش و به خاطر شدت ترسی که از مرگ داشت ضعیف تر شده بود. دیوید از اینکه همسرش را به این زودی در زندگی اش از دست دهد وحشت داشت.
هر دوی آنها در اوایل چهل سالگیشان بودند و آماده نبودند تا یکدیگر را از دست دهند مخصوصاً اینکه برای رسیدن به این موقعیت بسیار تلاش کرده بودند.
در طول مدت درمان او، دیوید به او نزدیک تر شد.دیوید هر آن چیزی را که ایدن به آن علاقه داشت برای او فراهم میکرد. دیوید مدام دست های او را میفشرد، او را در آغوش میگرفت، ساعت ها به حرف های او راجع به افکار و احساساتش گوش میداد، و با ایدن در مورد احساسات عمیق قلبی اش صحبت میکرد.
اینها تنها چیزهایی بودند که در صفحه نمایش زندگی آنان پدیدار شده بود؛ مشکلات کوچک و ناچیز دیگر وزنی نداشت.
در مواجهه با مرگ، تنها عشق و مراقبت برای آنها اهمیت داشت.
ایدن کاملا مطمئن بود که اگر تشخیص سرطان او در دوره ای مشخص می شد که رابطه او و دیوید خوب نبود، احتمالاً ازدواج آنها دچار مشکل و در پی آن تخریب می شد .
ایدن و دیوید هر دو بسیار شکرگزار بودندکه این بیماری و مشکل آنان زمانی به سراغ آنها آمده بود که برای مقابله با این بیماری و درگیر شدن با چالش، به اندازه کافی قوی بودند .
پس از بهبود نسبی ایدن ، او و دیوید مشکل های زیاد دیگری را نیز در زندگی، بر سر راهشان داشتند؛
اما با قدرتی که در زمان مبارزه شان با سرطان ایدن به دست آورده بودند، این بار بر روی چیزهای مهم در زندگی تمرکز کردند. آنها یاد گرفتند که اگر قلب های ما به هم متصل باشند، بخشندگی مهربانی و زیبایی به زندگی باز میگردد.


