به دلیل شیوع بالای اختلالات اضطرابی ما در اطرافیانمان افرادی با این اختلال یا تأثیر پذیرفته از این اختلال را مشاهده میکنیم؛ شاید عضوی از خانواده یا دوستتان دچار مشکلات اضطرابی باشد و شما دوست داشته باشید که درباره این اختلال اطلاعاتی داشته باشید تا او را بهتر درک کنید و این اختلال در رابطهتان مشکلی به وجود نیاورد؛ ما هیچگاه نمیتوانیم زندگی را با چشمهای یک فرد با اختلال اضطرابی ببینیم اما با مطالعه تجربه زیسته آنها میتوان به تجربه آنها از اضطراب نزدیک شد و همدلی کرد. بدین منظور در ادامه دو تجربه زیسته از افراد با اختلالات اضطرابی مطرح شده است.
اختلالات اضطرابی شایعترین اختلالت روانیاند و شیوع آنها در ایالات متحده ۱/۱۹% و در ایران در سال ۱۳۹۲ این نرخ ۶/ ۱۵% (که قطعاً درصد واقعی بالاتر است) گزارش شده این بدین معناست که از هر ۱۰۰ نفر ۷ نفر به حداقل یکی از اختلالات اضطرابی دچارند، پس ما حتماً در اطراف خود این افراد را مشاهده میکنیم، اما اختلال اضطرابی برای این افراد چه شکلی است و زندگیشان چگونه تحت تأثیر این اختلال قرار میگیرد؟ آیا ممکن است این اختلال بر رابطهی ما با آنها تأثیر بگذارد؟ چگونه؟ شما در قبال این افراد چه میتوانید بکنید؟ بخش مهمی از هر رابطه همدلی و درک طرف مقابل است؛ برای رسیدن به این هدف در کنار کسب اطلاعات بهتر است تا باتجربه زیسته افراد با اختلالات اضطرابی بیشتر آشنا شوید تا بتوانید هم این اختلال را بیشتر بشناسید و هم همدلی بیشتر کسب کنید. در زیر دو نمونه از تجربه زیسته افراد با اختلالات اضطرابی مطرح شده اما قبل از خواندن مقاله به این نکته توجه کنید که تجربه زیسته از فردی به فرد دیگر متفاوت است و اضطراب برای افراد شکلهای متخلفی دارد و تأثیر متفاوتی بر زندگیشان میگذارد پس حواستان به تعمیم دادن اطلاعات باشد.
آیا میخواهید درباره اضطراب و علائمش اطلاعات بیشتری بدست آورید؟
زندگی با اضطراب: استفان، روزنامهنگار، ۲۵ ساله
بزرگترین نقطه قوت شما، بزرگترین نقطه ضعفتان هم هست. من همیشه تمایلی ذاتی به آماده باش بودن داشتم، این احساس که باید به شدت از محیط اطرافم آگاه باشم. من تمام وقت، آماده باش بودم، گرچه استعداد ناظر بودن، برای شغلتان مفید است اما این قضیه همیشه برای روابط شخصیتان خوب نخواهد بود. به عنوان یک نویسنده، شغل شما دیدن چیزهایی است که دیگران لزوماً آنها را نمیبینند. این به خاطر تواناییتان جهت توجه به هر چیز و همه چیزهایی است که میتوانید از آنها نتیجهگیری کنید یا به روند و نظران مختلف دربارهشان، توجه کنید.
من به خوبی توسط خانوادهام تربیت شدهام و آنها بسیار حمایتگرند. اما وقتی که من به دانشگاه رفتم، پدر و مادرم در شرف طلاق بودند. وقتی من در دانشگاه بودم، نگران تنظیم وزنم بودم در حالیکه در خانه اتفاقات زیادی در حال رخ دادن بود. من شروع به باشگاه رفتن کردم و هر چه بیشتر میگذشت زمان بیشتری را به ورزش اختصاص میدادم چون ورزش برای رهایی از استرس، راه مناسبی بود (و اندورفین هم حس خوبی در من ایجاد میکرد). بعد از مدتی کاهش وزنم را شاهد بودم و این باعث شد که تمایلم به این کاهش، بیشتر و بیشتر شود. به نظرم، چون من کمالگرا هستم، اگر کاری را شروع کنم، باید آن را به خوبی انجام دهم!
من به شدت وزن از دست دادم اما هیچوقت به مرحلهای که در بیمارستان بستری شدم، نرسیده بودم. اما من به خوبی میدانستم که رفتارم عادی نیست، حتی پس از آن هم هیچوقت آن جنبهی منطقی بودنم را از دست ندادم. پدر و مادرم میدیدند که چه اتفاقی در حال رخ دادن بود پس مرا به ملاقات یک روانشناس، تشویق کردند. جلسات مشاوره واقعاً به من کمک کردند. وقتی من تشخیص بیاشتهایی/ پرخوری عصبی و کمی اختلال اضطراب گرفتم، شوکه شدم. فهمیدن اینکه من به اختلال اضطرابی دچارم و نشانگان آن اختلال خوردن است، برایم تعجبآور بود.
آیا میدانید اختلال خوردن چیست و چه انواعی دارد؟
در جلسات مشاورهام، او از درمان شناختی- رفتاری استفاده میکرد. درمان شناختی- رفتاری کلاسیک که واقعاً مؤثر بود. من قهرمان درمان شناختی- رفتاریام. برای من، بهترین تکنیک جدا کردن هیجانات از افکار بود؛ فهمیدن اینکه احساس درونی من لزوماً نشاندهنده موقعیت بیرونی نیست. پس اگر من، احساس استرس کنم، قدمی به عقب برمیدارم و احساس استرسم را مشاهده میکنم که الان من احساس استرس دارم، دوباره قدمی به عقب برمیدارم و مشاهده میکنم که من فکر میکنم که احساس استرس دارم.
اضطراب زیادی که من در طی جدایی والدینم تجربه میکردم حدود یک سال طول کشید و تازه آن موقع بود که به درمان شناختی- رفتاری رجوع کردم. سپس، در طی شش ماه، من به چیزی که بیشتر شبیه خودم بود، برگشتم. من متوجه شدم که درمورد من، مسئله اصلیای که بر اضطرابم اثر میگذاشت، احساس کنترل بود؛ دقیقتر اینکه، فقدان کنترل باعث اضطراب من میشد. قطعاً وقتی اضطراب دارم، این قضیه شدیدتر میشود. من قبلاً همه چیز را سرکوب میکردم تا به نقطهای میرسیدم که توسط هیجانها فرسوده میشدم. من هیجاناتم را متوقف میکردم ولی این قضیه کارساز نبود، چون سرانجام از هیجانات منفجر میشدم. حالا من به خودم اجازه میدهم تا در بازهی کوتاهی احساس استرس یا اضطراب کنم چون میدانم که بالاخره فروکش خواهد کرد. من اجازه میدهم که هیجان مرا فراگیرد اما بعد متوقفش میکنم چون میدانم که بدن درنهایت خود را آرام خواهد کرد.
حالا من چند سالی هست که ذهنآگاهترم و تلاش میکنم که خودم از منظر چشمهای یک پرنده ببینم. در نقل مکانم به لندن، قطعاً دفعاتی بوده که من به الگوهای فکری قدیمیام برگشتم چون من به صورت مزمن درباره موقعیت کاریام استرس داشتم و به خاطر تنهاییام تحت فشار بودم، من راحتیام را از دست داده بودم و به این حال میخواستم که فردی قدرتمند باشم. من خیلی به خودم افتخار میکنم که فهمیدم، من در موقعیت سختی هستم. من هیچوقت به دوستانم نگفتم که چقدر احساس ناراحتی میکردم چون این قضیه برایم به این معنا بود که من مشکلی دارم. بنابراین به خانه رفتم و تعدادی جلسهی حمایتی را با مشاورم گذراندم.
افراد به طرق مختلفی با اضطراب مواجهه میکنند. برای برخی، این راه اعتیاد است؛ برای من اختلال خوردن بود. وزن و غذایی که میخوری چیزی است که هیچوقت خارج از کنترلت نخواهند بود، به خاطر همین است که تو با آنها احساس راحتی پیدا میکنی (احساس کنترل داشتن). من میدانم که این قضیه هیچگاه به طور کامل از بین نخواهد رفت چون این بخشی از ذات من است، اما انجام درمان شناختی- رفتاری به من کمک کرد تا خیلی در این قضیه پیشروی نکنم و درباره مسائل مختلف بیش از حد فکر نکنم. این درمان به من کمک کرد تا بفهمم که یک فکر فقط یک فکر است تا حقیقت. حالا من میتوانم جایی که هستم را ببینم اینکه سلامت عمومیام چقدر با مشاهده اینکه چه میخورم و ورزش میکنم، مرتبط است. حالا، اگر دسر بخورم، مشکلی نیست و به خودم سخت نمیگیرم. هر چه بیشتر مسئله غذا و وزن در ذهنم میچرخد، بیشتر میفهمم که چیزی در زندگی در من استرس ایجاد میکند.
زندگی با اضطراب: ایان، مدیر بخش محیطزیست، ۳۵ ساله
من شنیدم که روانشناسی در رادیو میگفت، اضطراب داشتن مانند این است که هر روز سرتان را به سقف سنگر بچسبانید. اضطراب من به این شدت نیست، بیشتر شبیه آماده شدن برای یک مصاحبه کاری است، احساسی که بیشتر از مقدار نیاز است. بعضی روزها بدتر است، اما اغلب اینطور نیست که درگیر افکار باشم و نتوانم از حال لذت ببرم؛ همیشه در پس ذهنم صدایی هست که میگوید تو باید این یا آن قضیه را سازمان بدهی.
چیزی که دربارهاش صحبت میکنم، اضطراب فراگیر است (GAD). مغزم میگوید که من مورد هجوم واقع شدهام و بدنم نیز همین را میگوید. من شروع به نگهداشتن نفسم کرد بعد نفسهایم کوتاه شدند، ضربان قلبم بالا رفت و شروع به قدم زدن به این طرف و آن طرف کردم. من شروع به لرزیدن کردم نه مثل فنجان چای که به هر سو میرود بلکه شبیه یک لرزش و آمادهباش، مثل اینکه من دارم برای چیزی آماده میشوم. ممکن است کمی تکان بخورم، این از عوارض جانبیاش است. از دست دادن انرژی هم بخش دیگر آن است گرچه من در حال تلاش جهت مدیریت انرژی هستم.
من اخیراً متوجه شدم که باید کمی عمیقتر جستوجو کرد. به خاطر همین در حال گذراندن جلسات مشاوره با یک درمانگر شناختی- رفتاریام. درباره اولین باری که متوجه اضطراب شدم حرف زدیم اینکه آیا حادثهای باعث این اضطراب بود یا نه از سنین پایینتر هم به همین شکل بودم. من به یاد دارم که همیشه تمایل به مضطرب بودن داشتم. مادربزرگ من هم شخص مضطربی بود و من با خودم فکر میکنم که شاید پایه ژنتیکی وجود داشته باشد. من در مدرسه همیشه پسری خجالتی و کم حرف بودم، وقتی به دانشگاه رفتم این قضیه برجستهتر شد. دیگر قضیه فقط به دور بودن از خانه منتهی نمیشد، بلکه هم این قضیه مطرح بود و هم اینکه درباره جایگاهم در دنیا دچار ابهام بودم.
زمانی که در دانشگاه بودم، دکتر عمومی داروهای ضدافسردگی برایم تجویز کرده بود ولی من با مصرف آنها مشکل داشتم. هیچ تشخیصی برای من در نظر گرفته نشده بود؛ من فقط فکر میکردم که توجه مناسبی ندارم، از کاری که میکنم رضایت ندارم یا من به نوعی دچار نقص هستم. در طی تجربه بیشتر زندگی، من متوجه الگوهایی از استرس در خودم شدم در نهایت منجر به مراجعه من مشاور شد. تا سه سال پیش من تشخیص GAD نگرفته بودم و خودم هم این موضوع را نپذیرفته بودم. من به سازمان اضطراب بریتانیا مراجعه کردم و آنها مرا در تماس با یکی از درمانگران شناختی- رفتاری قرار دادند و اخیراً من به دنبال راههایی میگردم که روش فکر کردنم را تغییر دهم و رفتارها و عادتهای جدید را بیاموزم و به خزانه رفتاریام اضافه کنم. رسیدن به این اهداف کمی زمان لازم دارد.
اضطراب همواره وجود خواهد داشت و گاهی به دلیل تغییر یا چیزهای تازه، شدیدتر هم خواهد شد، در جزئیات، این قضیه ممکن است موقعیتی اجتماعی باشد که من در آن کاملاً راحت نیستم. پس سطوح مختلفی از اضطراب وجود دارد. وقتی کلمه اضطراب را میشنوی، به صورت کلاسیک به نگرانی فکر میکنی و قادر خواهی بود که آن را ببینی اما توجه داشته باشید که اضطراب ممکن است درونی هم باشد. بنابراین وقتی من با خانوادهام در یک رویداد اجتماعی حضور پیدا میکنم، شاید این رویداد طبیعیترین و راحتترین چیز در دنیا باشد اما در جایی از ذهنم من به این قضیه شک دارم و نگرانی و اضطرابی وجود دارد که نمود بیرونی ندارد.
گرچه زمینه شخصیتی من مثبت است، اما GAD خوشگذرانی و خلق آرامم را متوقف میکند و مثبتنگری را با افکار منفی جایگزین میکند، مثلاً به من القا میکند که به اندازه کافی خوب نیستم. بعضی اوقات از خودم میپرسم که کدام بخش منم و کدام بخش GAD است؟ من کارهای زیادی انجام میدهم و بعد با خودم فکر میکنم که آیا اینکه GAD دارم، خوب است؟ جمله معروفی هست که میگوید: اگر میخواهی کاری انجام شود، آن را به فردی مشغول بده. این اتفاق برای من میافتد و من واقعاً میتوانم از این انرژی در راههای مفید و سازندهای استفاده کنم. مردم به من میگویند که تو باید نه گفتن را یاد بگیری؛ در این حالت بخش منفی ذهنم میگوید که اگر نه بگویم، مردم دربارهام چه فکری خواهند کرد؟ بخش دیگری میگوید:” من واقعاً دوست دارم در این کار شریک باشم؛ من میخواهم انجامش دهم.” و من میدانم که به خاطر مدل شخصیتیام، اگر انجام کاری را قبول کنم، در مورد آن کار نگران خواهم بود. بنابراین من با شرکت در اجرای کارناوال محلی موافقت کردم و در کنارش شغل تمام وقت خودم را داشتم و با زندگی اجتماعیام هم درگیر بودم. من ذاتاً آدم منظمی هستم و برای جامعه کوچک محلیام شوق و ذوق دارم اما نگرانیام درباره بد انجام دادن کاری و فکر مردم باعث میشود که یک برنامه خیلی دقیق از رویدادها تنظیم کنم.
من واقعاً معتقدم که ورزش، درمانی مفید است. من دوست دارم که طی روز نیم ساعت نرمش کنم اما GAD باعث میشود که من احساس کنم قبل از انجام نرمش باید الف و ب و ج را انجام دهم و بعد زمانی برای نرمش پیدا کنم. این شکلی از کمالگرایی است و این معنی را میدهد که تا وقتی احساس اضطرابت درمورد فشارها را کم نکنی، نمیتوانی کاری را شروع کنی چون برخلاف این قضیه عمل کنی، دنیا منفجر میشود؛ حالا میتوانی درباره ورزش کردن فکر کنی. پیدا کردن یک چرخه روال سخت است. من فهمیدم که قبول کردن مسئولیتها میتواند کمک کند. پس برای جدی گرفتن قضیه، من قبول مسئولیت کردم. من قبلاً مصرف مشروبات الکی را امتحان کردهام، اما این کار کمکی نکرد، حالا من نمینوشم یا به ندرت مینوشتم.
من هیچوقت متوقف نمیشوم و این یکی از مشکلات است. انجام کارها به صورت مداوم، چیزی است که من حس میکنم برای جلوگیری از پیش آمدن اشتباه، ضروری است. اما این در حقیقت نقطه منفی قضیه است چون من نمیتوانستم به خودم بگویم کهایان کارت را متوقف کن، به خودت بیشتر نگاه کن و مثبت فکر کن چون همه چیز با سرعت و عجله پیش میرفت. با وجود اینکه GAD به من یک دلربایی و پرانرژی بودن خاصی میدهد، من به خاطر آرامش و وضوح ذهن و تمایل به بودن (نه انجام دادن) قطعاً آن را تغییر خواهم داد و با چیز دیگری جایگزین خواهم کرد. من اغلب در مواجه با تکلیف سختِ به آسانی لذت بردن از زندگی، احساس غم و ایزوله بودن و ناامیدی میکردم.
منابع:
https://www.nimh.nih.gov/health/statistics/any-anxiety-disorder.shtml
https://www.mentalhealth.org.uk/sites/default/files/living-with-anxiety-report.pdf