Spring, summer, fall, winter and spring
“بشر آزاد به دنیا آمده است اما همهجا در زنجیر است”…………ژان ژاک روسو، قرارداد اجتماعی
فیلم حاضر با کارگردانی کیم کی دوک kim ki duk در سال ٢٠٠٣ ساخته شده است. در این نوشته از تمدن قدیم (زمینههای اعتقادی) و تمدن جدید (دوره مدرن) نام برده شده است، که تا حدی بر تاریخ اندیشه بویژه زمینه استنباطی من از بخشی از اندیشههای متفکرانی چون (روسو و فروید) قرار دارد. با روان حامی همراه باشید.
در این فیلم پدر و پسری در یک جزیره به تنهایی زندگی میکنند و با محیط بیرون از طبیعت خود کمترین ارتباط را دارند، اما فیلم حاوی اتفاقاتی است که به تدریج مسیر زندگی آنان را دگرگون میکند. هر کدام از فصول گذر عمر آنها را نشان میدهد که در اینجا بیشتر پسربچه هدف کارگردان است که بتدریج بزرگ میشود. اغلب تحلیلها بر رویکرد عمر انسان در این فیلم نظر کردهاند و تحلیلهای درستی هم هست. اما من تمایل داشتم از زاویهای دیگر که عمق بیشتری را به غنای مطلب میبخشد بر آن نظر کنم. لذا به صورتی داستانوار و به ترتیب فیلم پیش رفتهام.
- تمدن از همان ابتدا در در بهار اول احساس گناه و رنج خود را بر بشر بنیان مینهد، و بشر را با رفتارهای دقیق و وسواسی نسبت به طبیعت تهییج میکند، درحالیکه این تهییج برای خود بشر با رنج همراه است. زمانی که پسربچه در همان ابتدا با جاندارانی که بازی کرده است و مورد تنبیه پدر قرار میگیرد، به این نتیجه میرسیم که ناملایمات تمدن است که گریه و عقوبت ابدی را در روح و روان او میکارد. بشر در این دوره از زندگی باید به طبیعت و نیروهایی که با تمدن مرتبط ساخته است، مهربانی و عطوفت به خرج میدهد و در عین حال از لذتهایش دوری جوید. او بطن همان نیروها رسومات و مقرراتی را برای خود ساخته است که بانی وسواسهای فلجکننده و یا ممانعتهایی هستند که معمولاً اغلب این ممانعتها برای او مثمرثمر نیستند و بر روح و جان او حک میشوند و مهر داغ میکوبند. بدین معنی که دخل و تصرف بشر در طبیعت و ساخت تمدن بر اساس آن هم باعث احساس گناه و تابوهای زیادی برای او شد. احساس گناهی که تمدن ایجاد میکند در همان بهار و بدو زندگی بهصورت ریشه داری در کالبد فرد و اجتماع کاشته میشود و غالباً او را تسخیر میکند.
- در بخش دوم یعنی در تابستان فیلم به دورهای بعد از بلوغ سنی و نوجوانی و جوانی میرسیم. در اینجا آشکار میشود که تمدن هرچند ممنوعیتهای وسواسی زیادی را برای بشر رقم زده است، اما نمیتواند بهطور تام با خواستهای طبیعی او مقابله کند، چون توتمیسم اولیهای را که باعث ممنوعیت تمایلات او شده است و نشانههایی که برای اعلان و حضور همیشگی دارد، در نهایت حضور پویایی ندارد، بنابراین نمیتواند فرد را در منگنۀ همیشگی و ممنوعیتهای دست و پا گیر قرار دهد. اگرچه حضور همیشگی این نشانهها و نمایندههای آن قابل انکار نیست. بطور نمونه در صحنهای از فیلم که میبینیم پسر تمایلاتی که به دختر تازهوارد شده به محیطی که او در آن زندگی میکند دارد، اما بلافاصله به پشیمانی کوتاه خود در مقابل مجسمه همچون نشانی از تمدن اعتراف میکند اگرچه پایان کار مسئلۀ دیگری را رقم میزند، بنابراین حضور تمدن نمیتواند بر کل جنبههای روانی و جسمی و کل دورههای زندگی فرد فائق شود. در حین آنکه او را بسته است. در صحنههایی از فیلم میتوان شاهد نمادهایی که القاء کننده این وضعیتاند که بدون تمدن انسان غرق خواهد شد بود، باشیم. یعنی تصوری که بدون تمدن انسان به مصیبتها و فسادها گرفتار آید (بهطور نمادین میتوان از دختر و پسر که در قایق خوابشان میبرد و پدر دریچه قایق را باز میکند تا حدی که قایق آنها پر از آب میشود و درخطر غرق شدن قرار میگیرند، مثال زد). اما تمدن همانند آنکه دختر را از پسر در فیلم جدا میکند بیرحمانه انسانها را از هم جدا میکند و آنها را به ناملایمات منتج از خود (تمدن) به تلاطمات میسپارد و انسان را دچار مصائب روانی جدید میکند. همانطور که پسر شبها خوابش نمیبرد و دچار تلاطمات سخت درونی میشود. در اینجا به این گفته فروید میرسیم که اذعان میکند تمدن بیماریزاست، تمدن از خون و پوست انسان رد میشود و او را تسخیر و هلاک میکند.
- در بخش سوم فیلم، پسر وقتی راه شهر بهمثابه تمدن جدید را پی میگیرد و با شرایطی جدید برمیگردد، عصبیتها و تنشهای او نشاندهندۀ تنش بشر جدید و قدیم با تمدن است. بشر جدید از تمدن گریز دارد و درعینحال با سنتهای پیشین خود در ستیز و کنترل است. بهطوریکه پدر نمادی از تابوهای تمدن یا نماینده آن و پسر از آن فراری است. این تنش تداومی طاقتفرسا را به همراه دارد، و مدام بشر باید تاوانهای خود را به تمدن سختگیر و منضبط همانطور که در فیلم نمایش داده میشود، پس بدهد. بیرحمی تمدن بیشتر ناشی از انکار و منگنه کردن نیازهای طبیعی بشر است. تمدن برای همه اجزا زندگی بشر تعاریفی ارائه میدهد تا او را کنترل کند، اما این از توان بشر خارج است. در این بخش از فیلم یعنی پاییز تلفیق سنت و مدرنیته یا خرد و سنت با صحنهآرایی به اوج میرسد.
پسر در فیلم درگیر ناخشنودیهای تمدن جدید (مدرنیته) شده است و این بار نیز روی آرامش ندارد. عصبیت و ناآرامیها ناشی از این تعارض بشدت در وجود درونی فرد گسترش یافته است و او را با ستیزهای بیپایان درگیر میسازد. همانگونه که دیده میشود او نشانگان (مجسمه) تمدن اولیه (اعتقادات) را از بین نمیبرد و آن را بازمیگرداند. درهرحال به مسائل جدیدی گرفتار آمده است و در تعارض گریز یا آشتی مداوم با آنهاست و هیچگاه نمیتواند با یکی از آنها تاحد زیادی آشتی کند. بر اثر ممنوعیتهای اولیه است که در فیلم تصور میشود خطاها و ممانعتهای که پدر به پسر در مورد حیوانات و… در فصل بهار به پسر سپرده بود، به حمله همین نشانهها در پاییز فیلم با خشونت شدیدتری میپردازد و فرافکنیهای خود را به نمایش میگذارد. بنابراین انسان عصر جدید نمیتواند در مقابل ممنوعیتهای تمدن قدیم و تمدن جدید سر سلامت به در برد و بشدت منکوب شرایط ناخوشایندی میشود که در فیلم با شیوههای مختلف قابل استنباط است. ازاینرو در مقابل شلاقها و تنبیههای مختلفی که بر بدن و روحش قرار میگیرد، مدام باید تاوان پس دهد. در صحنهای از فیلم این تضاد مابین تمدنی با قرار گرفتن اسلحه سرد در مقابل اسلحه گرم به نمایش در میآید و حاکی از آن است که در تمدن جدید اگرچه فرد از بعضی مسائل رهایی یافته است اما بهطورکلی تفاوت چندان مثبتی برای او ببار نیاورده است. چهبسا فرد با اسلحههای پیشرفتهتری توانسته است ویرانی بیشتری را به جهان هدیه کند و خود را بیشتر در کام اسارت فرو برده است. ازاینرو تمدن بهطور مداوم انسان را مرزبندی میکند، از هم جدا میکند، الینه میکند. سرگردانی برای او به ارمغان میآورد.
- در زمستان فیلم پسر از زندان آزاد میشود و با چهرهای پختهتر به کلبه بازمیگردد. این بار در پی تقویت دوباره خود بر میآید و به تمرین و تلاش بیشتر زندگی روی آورده است، شاید هم ندامتی بر او حاصل گشته است. این وضعیت بهنوعی سیر عمری بشر را نیز به نمایش میگذارد. تاحدی که پسر بهمثابه نماینده انسان به تمدن اولیه بشر برای آرامش خود رجعت میکند. چراکه نوستالژی آن را بهگونهای دیگر و مثبت به خاطر میآورد، شاید چون تصور میکند که تمدن اولیه یکدستتر است و تشویش هویتی و شخصیتی کمتری را برای او به همراه داشته است، چرا که آشوبهای زندگی را از این طریق بهتر میتواند کنترل کند. شاید از این طریق آرامشی حاصل کند اما غافل از آنکه تلاطمات موجود نتایج دیگری را به همراه دارد و درهرحال انسان قربانی است و مرتباً تاوان پس میدهد. مثلاً در صحنهای از فیلم که زن همراه بچه تازه متولدشده به کلبه بازمیگردد که بر اثر همان ناملایمات تمدن فراری و رانده شده بود و وقتی میخواهد آنجا را ترک کند درنهایت به سقوط و مرگ او در دریاچه یخ ختم میشود. هیچگاه چهره جدید او برای پسر یا شوهر او به تصویر در نمیآید، این چهرهای است که مصائب تمدن و تابوها برای همیشه زیبایی او را از بین برده است و سوژه را ناچار به پوشش و ماسکی همیشگی کرده است. این صحنه نشانی از پسماندههای همیشگی تمدن و تداوم حضور تمدن اولیه و تلفیق آن با تمدن جدید است که همیشه بر تولید رنج بشر آماده بوده و او را قربانی کرده است. از این رو حتی اگر شخص نخواهد در خفا هم تسلیم تمدن و ممنوعیتهای آن است. و گرنه هر لحظه باید آماده انتقام و هدیه خود و دیگری به تمدن باشد. نظارتهای تمدن تراژدی میآفریند و درعینحال این تراژدیها را انکار میکند.
- در قسمت پایانی فیلم یا دوباره بهار فیلم، پسر تازه تولد یافته به بازی و عذاب جانوران از جمله ماهی و… میپردازد اما این بار از طرف پدر بازخواست و تنبیه نمیشود. او برخلاف پدر این بار نسبت به آزار و بازی با حیوانات بازخواست تمدن و یا نمایندههایش نیست. انگار تابوی سنگین تمدن از شانههای بشر تا حدی برداشته شده است و بشر مدرن به این نتیجه رسیده است که این ناملایمات را تا حدی از خود دور کند، هرچند دوره مدرن تمدنی به شکل جدید شکل داده است و انسان را به شیوههای دیگر کنترل میکند. انسان راه سخت و طولانی و هزینههای زیادی برای کم کردن نظارت و کنترل تمدن پرداخته است. راهی سخت و بس طاقتفرسا را پیموده است. مجسمه که در پایان فیلم توسط پدر جدید حمل میشود، نمادی از تمدن قدیم است. پدر مجسمه را با سختی و خستگیهای مداوم تا بالای کوه حمل میکند، که نشاندهندۀ رنجهای پایانناپذیر بشر برای ترک نسبی تمدن است. بشر در این ترک نسبی کشتههای زیادی داد، خونهای زیادی ریخته شد، جنگهای زیادی در گرفت، زخمهای زیادی بر روان جمعی و فردی او حک شد. اما در نهایت به این نتیجه رسید که تمدن باید از دور نظارهگر او باشد و در زندگی او کم سو باشد. به همین دلیل مجسمه همچون نمادی از تمدن قدیم به نقطه دوری در بالای کوه برده شد.
بنابراین بشر تا حدی از یوغ تمدن قدیم آزاد شد اما به با مصائب تمدن جدید گرفتار آمد. بهطوریکه در دوران پیشامدرن او به خود رحم نمیکرد اما به طبیعت دلجویی میداد و قربانیها و رنجهای زیادی برای توتمپرستی منشعب از تمدن میداد، درحالیکه در دوران مدرن این بار بشر به خود توجه کرد و خود را نقطه ثقل منفعت قلمداد کرد، اما این بار برخلاف زندگی در تمدن قدیم نسبت به طبیعت بیرحم شد. طبیعت را تخریب کرد، همانطور که در فیلم در بهار اول و به طبیعت تاوان پس میداد اما در بهار دوام او طبیعت را تسخیر کرد و با آزار جانداران به تفریح در آن پرداخت. درهرحال آرامش نسبی بشر اغلب زمانی امکان پذیر است که از مصائب تمدن جدید و قدیم تاحدی رهایی یابد.
فاتح مرادی، دانشجوی دکتری اندیشه سیاسی دانشگاه علامه طباطبایی


